ساعت 9:18 دقیقه ، وقتی که توپ ها نواختند و سال به 1387 تبدیل شد صدای زنگ تلفن در آمد . چون پدر من یزرگ فامیل از نظر پدی هستش . از برادر بزرگ گرفته تا پسر پسر خاله بابام . همگی زنگ می زدند و عید را تبریک می گفتند . بالاخره اولین مهمان ساعت 10 وارد خانه ی ما شد . دایی به هماره خانواده . پیس از این که دایی اومد و رفت ما هم به سمت خونه مادر بزرگ روانه شدیم . و پس از آن نیز به سمت خانه پدر بزرگ ....
در خانه پدر بزرگ همه بودند ، دائی ها ، خاله ها ، ... . از جمله پسر خاله خودم که خیلی با هم رفیق هستیم . پسر خالم یک پرسپولیسی به تمام معنا است . تو خونه ی پدر بزرگم طبقه بالا مخصوص فوتبال بازی کردن ما دو تا ست . البته چون حوصله کافی نداشتیم یه دست پاسکاری زدیم و ....
خلاصه ساعت 4 برگشتیم خونه و از اون موقع تا حالا من داشتم خستگی در می آوردم ...